تبلیغات
چلچراغ هدایت - بصیرت سیاسی در تاریخ اسلام

تعریف بصیرت

بصیرت در لغت به معنای بینایی، دانایی است. و درواقع  نیروی ادراک ‌کننده قلب را «بصیرت» می گویند .

انسان با نور باطنی و بصیرت می تواند به واقعیت‌ها پی ببرد.

مشتقات «بصر» 148 بار و واژه «بصیرت» 2 بار در قرآن كریم تكرار شده است و در نوزده آیه قرآن نیز، خداوند با صفت «بصیرت» توصیف شده است .

بصیرت در قرآن

«قَد جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَیْهَا»

«به راستى رهنمودهایى از جانب پروردگارتان براى شما آمده است. پس هر کس با دیده بصیرت بنگرد، به سود خود او و هر کس به دیده بصیرت ننگرد، به ضرر خود اوست.» (آیه 104 سوره انعام)

«وَإِذَا لَمْ تَأْتِهِم بِآیَةٍ قَالُواْ لَوْلاَ اجْتَبَیْتَهَا قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا یِوحَى إِلَیَّ مِن رَّبِّی هَذَا بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ».

«و هر گاه براى آنان آیاتى نیاورى، مى‏گویند چرا آن را خود برنگزیدى، بگو من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مى‏شود پیروى مى‏كنم این [قرآن] رهنمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ایمان مى‏آورند هدایت و رحمتى است»(203 سوره اعراف)

«أفَلَمْ یَسِیروا فِى الارْضِ فَتَکُونَ لَهُم قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أو آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإنَّها لا تَعْمَى الأبْصَارُ وَ لکِنْ تَعْمَى القُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ»؛ «آیا در زمین گردش نکرده‌اند، تا دل هایى داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش هایى که با آن بشنوند؟ در حقیقت، چشم ها کور نیست، لیکن دل هایى که در سینه هاست، کور است.» (سوره حج آیه 46)

«قَدْ کَانَ لَکُمْ آیةٌ فِی فِئَتَینِ الْتَقَتَا...یرَوْنَهُمْ مِثْلَیهِمْ رَأْی الْعَینِ وَاللَّهُ یؤَیدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یشَاءُ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصَارِ.

دو گروهی که (در میدان جنگ بدر) با هم رو به رو شدند، نشانه (و درس عبرتی) برای شما بود: یک گروه، در راه خدا نبرد می‌کرد و جمع دیگری که کافر بود (در راه شیطان و بت) در حالی که آن‌ها (گروه مؤمنان «را ا با چشم خود، دو برابر آنچه بودند، می‌دیدند. (و این خود عاملی برای وحشت و شکست آن‌ها شد» و خداوند هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) با یاری خود تأیید می‌کند. در این، عبرتی است برای بینایان))! (آل‌عمران آیه13)

 (وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنّمَ كَثیرًا مِنَ الْجِنّ‏ِ وَ اْلإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ)؛ (اعراف/سوره۷،آیه۱۷۹.)

«به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم، آنها دل‌ها (و عقل‌ها) دارند که با آن (نمی‌اندیشند و) نمی‌¬فهمند و چشم‌هایی دارند که با آن نمی‌بینند و گوش‌هایی دارند که با آن نمی‌شنوند. آنها همچون چهارپایان‌اند، بلکه گمراه‌تر. اینان همان غافلان‌اند.

(أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلّهُ الله عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ الله أَ فَلا تَذَكّرُونَ؛ «آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده؟ و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده ای افکنده؛ با این حال چه کسی می تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟ آیا متذکر نمی شوید؟!».

انابه‌‏کنندگان بصیر هستند

بنده انابه‏کننده از انسان‌های روشن‏ضمیر و اهل‏ بصیرت می‌باشد:

 «تَبْصِرَةً وَذِکْرَی لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ؛سوره  ق۵۰،آیه۸.

 تا وسیله بینایی و یادآوری برای هر بنده توبه کاری باشد!»

بصیرت از نگاه اهل‌بیت (ع)

چه کسی کور است؟

پیامبر اکرم : «لیس الأعمى من یعمى بصره اِنّما الأعمى من تعمى بصیرته»؛ «نابینا کسى نیست که چشمانش کور است؛ به درستى که نابینا کسى است که بصیرت ندارد.»

«دوام الغفلة یعمی البصیرة؛ ادامه یافتن غفلت، دیده بصیرت را کور می‌کند».

جنگ و بصیرت

حضرت امیر علیه السلام از رزمندگان راستین با صفت بصیرت  یاد می‏کند: 

«حَمَلُوا بَصائِرَهُمْ عَلی اسْیافِهِمْ.

 بصیرت های خویش را بر شمشیرهایشان سوار کردند. یعنی اگر در میدان نبرد، تیغ می‏زدند از روی بصیرت بود.»

کور از نگاه امام علی(ع)

 حضرت امام علی علیه السلام می‌فرماید: «اگر دیده بصیرت، کور باشد نگریستن چشم سودی نمی‌دهد. . تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، عبد الواحد آمدی، ص۴۱.

ویژگی‌های بصیر

حضرت امام علی علیه السلام می‌فرماید: «با بصیرت کسی است که بشنود و بیندیشد، نگاه کند و ببیند، از عبرت‌ها بهره گیرد آنگاه راه روشنی را بپیماید که در آن از افتادن در پرتگاه‌ها به دور ماند .نهج البلاغه خطبه۱۵۲، ص۴۷۳.

تعبیر زیبای امام صادق(ع)

قال الصادق (ع): «العامل على غیر بصیرةٍ کالسّائر على غیر الطریق لا یزیده سرعة السیر من الطریق إلاّ بعدا»؛ «کسى که بدون بصیرت و آگاهى کارى انجام دهد، مانند رهگذرى است که از بیراهه مى رود و هر چه سریع تر برود، از راه بیشتر دور مى گردد.»

 خواص بی بصیرت دوران امام علی علیه السلام

 دوران خلافت و حکومت علی علیه السلام با آنکه بسیار کوتاه مدت بود، ولی عرصه امتحانی دشوار برای بسیاری از خواص شد. علی علیه السلام برخلاف خلفای سابق، در پی احیای حکومت حق بود، از این رو افرادی که گرفتار دنیاگرایی بودند و نمی توانستند حکومت عدل علوی را برتابند، شروع به فتنه افکنی نمودند و سه جنگ جمل صفین و نهروان را پدید آوردند.

 تمام کسانی که از علی علیه السلام - به عنوان معیار حق و حقیقت و امام زمان خویش- روی گرداندند، بصیرت و بینش صحیح نداشتند. بصیرت سلاحی است که همواره باید به آن مجهز بود. بصیرت مقطعی انسان را به سرمنزل نمی رساند. بایستی همواره در زندگی شاخص های اصلی جریان حق - ائمه معصومین علیهم السلام و جانشینان آنها - را دید و از آن دور نشد.

عبدالرحمان بن عوف

یکی از چهره های سرشناس تاریخ صدر اسلام که نقش تأثیرگذاری در انحرافات مسلمین، پس از رحلت رسول الله صلی الله وعلیه وآله داشت، عبدالرحمن بن عوف بود. وی علاوه بر این که در جریان سقیفه، آتش افروز فتنه بود، در شورای شش نفره عمر نیز با طرفداری از عثمان بن عفان، کفه خلافت را به نفع او سنگین کرد؛ چراکه عمر(البته عثمان نیز پاداش این طرفداری عبدالرحمن را به او عطا کرد؛ به نقل علامه امینی بیشترین بخشش عثمان از بیت المال به عبدالرحمن عوف و به میزان 2,560,000 دینار بوده است.) اولویت را به گروهی داده بود که عبدالرحمن بن عوف در میان آنها باشد.(خواص و لحظه های تاریخ ساز، ج 1، ص 6. همچنین ر. ک. تاریخ اسلام، فیاض، ص155)  

عبدالرحمن بن عوف از جمله خواص منحرفی بود که به انگیزه های باطلی چون مال پرستی اقدام به مقابله با امیرالمؤمنین علی علیه السلام کرد؛ چراکه خوب می دانست در حکومت حق علی علیه السلام نمی تواند به مال اندوزی و دنیاپرستی خویش ادامه دهد. وی با داشتن سابقه و شهرت فراوان میان مسلمانان، گرفتار(وی همراه عثمان، زبیر و سعد بن ابی وقاص جزء »سابقین« در اسلام شمرده می شود. ر. ک. تاریخ اسلام، ص70) دنیاپرستی و رفاه طلبی شد و سرگرم شدن به امور دنیوی، چشم بصیرت او را نابینا ساخت. او چنان به دنیا گرایش یافته بود که به نقل منابع تاریخی به هنگام مرگ صد اسب، هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و ارث بسیاری برای وارثان باقی گذاشت؛ اما خود جز گناه و عصیان، توشه ای برای آخرت نبرد.(مروج الذهب، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، 2536، ج 1، ص690)

خواص بایستی همواره از رفاه زدگی و فرو رفتن در تجملات دنیوی بپرهیزند؛ چرا که اگر گرفتار آن شوند از مسئولیت های بزرگ اجتماعی، الهی و دینی و دنیوی خویش غافل می مانند. همان گونه که تقوا و دوری گزیدن از دنیا ا نسان را به بصیرت رهنمون و نزدیک می سازد، دلبستگی به دنیا و گناه و معصیت از عوامل کوردلی محسوب می شود. علی علیه السلام می فرماید:

(. .. وَ مَن اَبصَرَ بِها بَصَّرتَه، و مَن اَبصَرَ اِلَیها اَعمَته.... (نهج البلاغه، خطبه 82)

کسی که دنیا را وسیله ببیند (و به آن دل نبندد) این مایه بصیرت اوست، و آن کس که دنیا برایش هدف باشد، نابینایش (کوردل) خواهد کرد.

اسلام، مسلمانان را از ابتلا به تجمل پرستی و رفاه زدگی برحذر می دارد؛ چرا(تحف العقول، ص 38)

که آن آفتی بزرگ برای جامعه اسلامی است که اگر خواص جامعه به آن دچار گردند، به راحتی به عوام منتقل می شود و این چنین روح معنویت و ساده زیستی در جامعه رو به فراموشی می رود.(آسیب شناسی خواص، ص 239 و255 )

 سعد ابن ابی وقاص

 سعد ابن ابی وقاص از صحابه برجسته و از شخصیت های شجاع صدر اسلام بود که در جنگ بدر و احد حضور فعال داشت. با آغاز فتوحات مسلمانان، لشکر اسلام(ر. ک. اخبار الطوال، ص 151 - 161)

 به فرماندهی او قادسیه و مدائن را فتح کرد، امّا وی در دوران حساس پس از(طبقات الکبری، ج 2، ص 139 - 141)

 رحلت پیامبرصلی الله وعلیه وآله نتوانست در مسیر حق باقی بماند و دنیاگرایی و رفاه زدگی و عافیت طلبی او را فریفته ساخت. رهبر معظم انقلاب به دنیاگرایی سعد بن ابی وقاص چنین اشاره می کند:

 »سعد بن ابی وقاص« حاکم کوفه شد و از بیت المال قرضی کرد. رئیس بیت المال »عبدالله بن مسعود« بود که از صحابی خیلی بزرگ و عالی مقام بود. آمد و قرض را مطالبه کرد. سعد ابن ابی وقاص گفت که ندارم. بینشان حرف شد. عبدالله بن مسعود عده ای از مردم را گفت بروید اموال را از داخل خانه اش بیرون بکشید. به سعد خبر دادند؛ او هم عده ای دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این که سعد ابن وقاص، قرض خودش به بیت المال را نمی داد، جنجال بزرگی به وجود آمد. حالا سعد ابن ابی وقاص از اصحاب شوراست، در شورای شش نفره، یکی از آنهاست؛ بعد از چند سال کارش به این جا رسید. ابن اثیر می گوید: این اول حادثه ای بود که در آن بین مردم کوفه اختلاف شد؛ به خاطر این که یکی از(الکامل، ابن اثیر، بیروت، دار صادر، 1339 ق، ج 3، ص 82)

 خواص، دردنیاطلبی این طور پیش رفته است و از خود بی اختیاری نشان می دهد.(در خطبه های نماز جمعه (18 / 12 / 1377) ر. ک. خواص و لحظه های تاریخ ساز، ج 2، ص 25 و 26 (با تلخیص))

 از جلوه های بارز بی بصیرتی »مال پرستی« است که عامل بسیاری از لغزش ها می شود و امام علی علیه السلام آن را سبب فتنه ها و ریشة مشکلات خوانده است.(فهرست موضوعی غررالحکم، ص 111)

 مال پرستی سبب شد کسانی چون سعد بن ابی وقاص، که می بایستی چشم بیدار اسلام و پاسدار ارزشهای اخلاقی باشند، به جمع آوری پول و ثروت پرداخته، تمام سوابق نیک خود را بر باد دهند.

 سعد بن ابی وقاص در دوران خلافت علی علیه السلام نیز نتوانست از امتحان خود سربلند بیرون بیاید. او اگرچه در برابر امیر مؤمنان علیه السلام شمشیر نکشید، ولی از امام حق هم حمایت نکرد. جالب آنکه سعد از راویان حدیث شأن نزول آیه تطهیر(در تاریخ اسلام از این افراد به عنوان »قاعدین« یاد می کنند. امام علی علیه السلام درباره این گروه فرمود: »... خَذَلوا الحَقَّ و لم ینصُروا الباطل؛ حق را خوار کردند و باطل را یاری نکردند.« (نهج البلاغه، حکمت 18) )

 بود او به خوبی می دانست که علی علیه السلام خلیفه بر حق است؛ اما دنیاطلبی، بصیرت و(الغدیر، ج 10، ص 257)

 شناخت دقیق را از او گرفته بود. حضرت فاطمه علیهاالسلام در خطبه فدکیه چنین(خواص و لحظه های تاریخ ساز، ج 1، ص 87)

 اوضاعی را پیش بینی کرده بودند؛ ایشان در دفاع از مقام ولایت علی علیه السلام می فرمایند:

. .. به هوش باشید من می بینم شما (که ساکت نشسته اید) به سوی تنبلی و تن آسایی و عافیت طلبی می روید.(بحارالانوار، ج 29، ص 220)

 سعد بن ابی وقاص در جریان دیدار معاویه از مدینه، پس از تصاحب خلافت، وقتی شاهد طعن معاویه در مورد حضرت علی علیه السلام شد، چنان از فضائل مولای خویش سخن گفت که معاویه، سعد را لعن و نفرین کرد و گفت: »اگر من به این اندازه از فضائل علی علیه السلام می دانستم، دست از یاری او نمی کشیدم« و با این سخن سعد را به یاد سکوت ناصوابش در زمان خلافت امام علی علیه السلام انداخت. سعد و دیگر قاعدین(همان، ص 81)

 با وجود یقین به حقانیت امام علی علیه السلام، آگاهانه از یاری حق دست کشیدند و آن روز که لازم بود در میدان نبرد با بیعت شکنان حاضر باشند، کنج عزلت گزیدند و با این عمل مردم را نیز از پیوستن به امام بازداشتند. درنتیجه با عدم حمایت از جریان حق، در واقع به جریان باطل کمک کردند و سبب تکیه زدن دودمان نالایقی مثل بنی امیه بر مسند امور مسلمانان شدند.


 ابوموسی اشعری


 عبدالله بن قیس بن سلیم معروف به ابوموسی اشعری« از خواص برجسته صدر اسلام است که با بی بصیرتی و اعمال ناآگاهانه خود ضربات جبران ناپذیری بر اسلام و مسلمین وارد آورد.

 ابوموسی در زمان رسول خداصلی الله وعلیه وآله و خلفای راشدین جزء فقیهان زمان شمرده می شد. وی نخستین کسی است که در منبر به خلیفه دوم با عنوان(تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، ترجمه: محمد بن ابراهیم آیتی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 2536، ج 1، ص 521 و ج 2، ص 73)

 »امیرالمؤمنین« سلام داد و به واسطه همین ابراز لطف، از سوی عمر به حکومت(مروج الذهب، مسعودی، ج 1، ص 662)

 بصره منصوب شد و امارتش تا اواسط خلافت عثمان طول کشید. در دوران عمر،(ر. ک: خواص و لحظه های تاریخ ساز، ج 2، ص 24 و 25)

 وی به عنوان یکی از فرماندهان نواحی شرقی جبهه اسلام، عازم ایران شد و نقشی مهم در فتوحات (به ویژه فتح شوشتر) داشت. ابوموسی در زمان خلافت امام(ر. ک. اخبار الطوال، ص 150 - 168)

 علی علیه السلام حاکم کوفه بود و از مردم برای علی علیه السلام بیعت گرفت. علی علیه السلام نیز پس از به(مروج الذهب، مسعودی، ج 1، ص 662)

 خلافت رسیدن، به پیشنهاد مالک اشتر او را بر حکومت کوفه ابقا نمود.(تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 77)

 تا این زمان ابوموسی اشعری - به عنوان یکی از خواص سرشناس - خوش درخشید و خدمات ارزشمندی هم به اسلام نمود. اما چند ماه پس از به خلافت رسیدن علی علیه السلام و آغاز پیمان شکنی »ناکثین« ابوموسی مورد آزمایش سختی قرار گرفت که در این مرحله و مراحل بعد نتوانست سربلند بیرون بیاید و بی بصیرتی و ناآگاهی وی سبب شد نام وی به عنوان یکی از سرشناس ترین خواص بی بصیرت تاریخ اسلام ثبت شود؛ داستان از این قرار است که وقتی پیمان شکنان، مدینه را به سمت بصره ترک کردند، حضرت در نامه ای به مردم کوفه از آنها یاری طلبید، اما ابوموسی - صحابی باسابقه و پرتجربه - در برابر خلیفه وقت - امام علی علیه السلام- ایستاد و چنان در جهت تضعیف امیرالمؤمنین پیش رفت که باعث تعجب همگان شد. والی کوفه برخلاف معمول، از حکم خلیفه سرپیچی کرد و از مردم به صورت اکید خواست به علی علیه السلام نپیوندند. دینوری سخنان ابوموسی خطاب به مردم کوفه را چنین آورده است: »در این هنگام ابوموسی اشعری در کوفه بود. در مسجد میان مردم می نشست و می گفت: ای مردم کوفه از من اطاعت کنید... این فتنه تفرقه انداز معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته و به کجا خواهد انجامید، شمشیرهای خود را غلاف کنید و سرنیزه های خود را بیرون کشید و زه کمان های خود را پاره کنید و در گوشه خانه های خود بنشینید.« تمرد و سرپیچی ابوموسی(اخبار الطوال، ص 181)

 از دستور خلیفه، تا آنجا پیش رفت که از مردم کوفه خواست هیچ کس از اهالی مدینه و قریش را به کوفه راه ندهند تا سرنوشت تعیین خلیفه و مسائلی که در بصره می گذرد، روشن شود. خیانت ابوموسی سرانجامی نداشت؛ علی علیه السلام او را از(خواص و لحظه های تاریخ ساز، ج 2، ص 33)

 امارت کوفه عزل نمود و کوفیان در جریان جنگ جمل از علی علیه السلام حمایت کردند. ابوموسی بعد از آن که نتوانست مردم کوفه را از پیوستن به امام علی علیه السلام بازدارد، از کوفه خارج شد؛ در حالی که مورد نکوهش و سرزنش امام و مردم بود.

 پس از چند ماه، امام او را امان داد؛ اما باز هم در سال 38 هجری - یعنی دو سال پس از عزلش از ولایت کوفه - وی عامل فتنه ای دیگر شد؛ زمانی که در پی جنگ صفین از سوی جناح خوارجی عراق برای حکمیت میان سپاه اسلام و سپاه شام انتخاب شد. ابوموسی علاوه بر سوابق تاریکش در یاری امام علی علیه السلام، مردی پرسخن و کوتاه عقل بود که اینک در مقابل عمرو عاص - مرد زیرکی که سراسر وجودش مکر و حیله و خدعه است - قرار گرفت. در نتیجه ابوموسی، این صحابی بی بصیرت، فریب نیرنگ عمرو عاص را خورد و علی علیه السلام را از خلافت مسلمین عزل نمود؛ در مقابل عمرو عاص، معاویه را بر خلافت مسلمین منصوب کرد. پس از این جریان ابوموسی بر عمرو عاص بانگ زد و گفت: »تو مثل سگی هستی که در هیچ حال از تو آسوده نتوان بود« عمرو عاص نیز در پاسخ گفت: »تو نیز مثل الاغی هستی که حمل اسفار کرده باشی و هیچ ندانی« پس از این ماجرا، ابوموسی(برگرفته از خطبه های رهبر معظم انقلاب در نماز جمعه تهران (18 / 2 / 77)؛ برای آگاهی بیشتر از جریان حکمیت ر. ک. اخبار الطوال، ص 237 - 246)

 خجالت زده از روی علی علیه السلام و اهل عراق، راهی مکه شد و گفت تا زنده است به(اخبار الطوال، ص 246)

 چشمان علی علیه السلام نگاه نمی کند. اما آیا کار به همین سادگی است که ابوموسی فقط از دیدن علی شرمگین شود؟ یا آثار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حکمیتِ نادرست ابوموسی، تاریخ اسلام را وارد مرحله ای دیگر ساخت؟ شامیان پس از این جریان، به معاویه سلام خلافت دادند و »طلقاء« به طور رسمی خلافت جامعه اسلامی را(لقبی که پیامبر به بنی امیه داد)

 از آن خود کردند و با بهره گیری از جهل سیاسی مسلمانان، در سرزمین شام(ر. ک. عاشورا و عبرتها، تهران: مؤسسه فرهنگی قدر ولایت، ج 2، ص 63)

 بنای حکومتی را نهادند که از اساس با اسلام تضاد داشت.

 ابوموسی صحابی پیامبر، فرمانده پیروز و فاتح چندین شهر ایران در جریان فتوحات، و فرماندار بصره و کوفه، در حساس ترین برهه تاریخ نه تنها نتوانست در سپاه حق باقی بماند و از آن یاری کند، بلکه با مساعدت خود به سپاه باطل، سابقه خود را به باد فنا داد؛ و الان نیز پس از حدود چهارده قرن از مرگ وی (سال 52 ق) مورد نفرت و نکوهش دوستداران حق و حقیقت است.

 به نظر می رسد ابوموسی تنها علم داشت نه بصیرت؛ او هیچ گاه مرز میان خلافت و امامت و جایگاه رفیع مقام ولایت را درک نکرد. او در دوران حکومت امام علی علیه السلام ایشان را خلیفه می دانست نه ولی خدا.


 ذوالکلاع

 در تاریخ اسلام برخی خواص بی بصیرت را مشاهده می کنیم که در اثر بی اطلاعی از ماهیت جریانهای موجود جامعه و پذیرفتن گزارش ها و اخبار نادرست و تحریف شده، به جریان باطل گرویدند.

 ذوالکلاع یکی از شخصیت های بانفوذی بود که به دلیل فقدان بینش صحیح سیاسی و ساده اندیشی، در جنگ صفین به لشکر معاویه پیوست و از فرماندهان سپاه شام شد. وی اگر چه در جبهه باطل می جنگید، اما تصور می کرد در حال(اخبار الطوال، ص 213)

 دفاع از حق و حقیقت است و در راه خدا می جنگد. ذوالکلاع وقتی عمار یاسر را در میان نیروهای علی علیه السلام دید به یاد سخن رسول گرامی اسلام صلی الله وعلیه وآله افتاد که فرمود: »عمار را گروه ستمکار خواهند کشت.« این امر روحیه او و بسیاری از نیروهای(اسدالغابة، ج 4، ص 135)

 فریب خورده معاویه را متزلزل ساخت؛ چرا که عمار را در آن سوی میدان و در میان یاران علی علیه السلام می دیدند. وقتی معاویه با چنین شبهه ای در لشکرش مواجه شد، به ذوالکلاع پاسخ داد از کجا معلوم که عمار تا آخر در جبهه علی علیه السلام بماند و به ما ملحق نشود؟ ذوالکلاعِ بی بصیرت در برابر چنین پاسخ ساده و گمراه کننده ای به آسانی قانع شد و در کنار معاویه (پرچمدار باطل) علیه علی علیه السلام (پرچمدار حق) جنگید تا کشته شد.(الکامل، ج 3، ص 31)

 مدتی بعد عمار یاسر در سپاه علی علیه السلام به شهادت رسید و صدق گفته رسول خداصلی الله وعلیه وآله و حقانیت راه حضرت علی علیه السلام و یارانش آشکار شد. کشته شدن ذوالکلاع پیش از شهادت عمار، سبب خوشحالی معاویه شد، زیرا به خوبی می دانست که اگر ذوالکلاع زنده می ماند و شهادت عمار را می دید، نیمی از سپاه معاویه به علی علیه السلام می پیوستند.(اخبار الطوال، ص 221)


 

.: Weblog Themes By salehon:.